(راوی)
شیطان و فرشته بالاخره اعتراف کردن و همو بوسیدن
~~~
(تنگل)
وقتی به هوش اومدم
سارک گفت: متاسفم تنگل
تنگل: اشکالی نداره سارک
بعد بلند شدم
سارک گفت: دوست دارم
تنگل:من بیشتر
سارک گفت:تنگل
تنگل:سارک دیگه هیچی برام مهم نیس،نه اون قانون مسخره نه هیچ چیز دیگه ای،میخوام ببوسمت
سارک لبخندی زد و همو بوسیدیم
سارک گفت:باورم نمیشه هیچی نابود نشد،پس عشقمون درسته
تنگل:آره همینه،ما درست انتخاب کردیم
بعد برگشتیم اردوگاه،اما هیچکس اونجا نبود برگشتیم سرزمین تعلیم
استاد چاک گفت:از بالا صادر شده تو اخراجی،باید فردا صبح از سرزمین تعلیم به خونه برگردی،قدرتاتم تا اونموقع ازت گرفته میشن
تنگل:هیچ راهی نیست که اینجا بمونم؟
استاد گفت:هرگز،دست من نیست
رفتم تو اتاقم و همه چیو به دوستام گفتن
جول گفت:باید کاری کنیم تنگل قبل از رفتن سارکو ببینه
بل گفت:ولی چطوری با جادوی فرشتگان هیئات مدیران تنگل قدرتاشو از دست داده و نمیتونه پرواز کنه
جول گفت:ولی ما کمکش میکنیم
ویسپر گفت:چطوری؟
جول گفت:من یه فکری دارم،حالا که تنگل قدرتاشو از دست داده یعنی مردم میتونن با این حالت ببیننش پس بل باید بره تا حواس مردمو پرت کنه
بل گفت:باشه
بعد رفت و یه بوم رنگ دید
بل گفت: عالیه
بعد اونو به طرفی پرت کرد و مردم رفتن دنبالش،بل و جول هم به من کمک کردن تا برم بیرون و به حالت عادی در اومدن
تنگل:عالیه،حالا سارک کجاس؟
بعد رفتم جلو تر و دیدم سارک زیر سایه ی یه درخت وایساده،رفتم طرفش
تنگل:سارک خودتی؟
سارک گفت: پس کیه؟
تنگل:دلم برات تنگ شده بود
سارک گفت:منم همینطور،تنگل من یه فکری دارم
تنگل:چیه؟
سارک گفت:بیا فرار کنیم
تنگل:نه
سارک گفت:فکر کردم دیگه قوانین واست مهم نیس
تنگل:ولی اونا پیدامون میکنن و مجازات میشیم
سارک گفت:باهم که باشیم هیچکس نمیتونه شکستمون بده
لبخندی بهش زدم
تنگل: حق باتوئه،من یه فکر دیگه دارم
سارک گفت:چی؟
تنگل:دنبالم بیا
بعد رفتیم تو سرزمین تعلیم و دوباره به حالت فرشته و شیطان در اومدیم و رفتیم تو اتاق مذاکره
استاد چاک گفت:شما دو تا کجا بودین؟
استاد مانا گفت:چیکار کردید؟
تنگل:ما میخوایم برای همیشه به حالت عادی در بیایم تا بتونیم باهم بمونیم
استاد چاک گفت:فکر کنم وقتشه بهشون بگیم
استاد مانا گفت: وقتشه
استاد چاک گفت:یه روز یه دختر که فرشته ی یه مخترع بود تصمیم گرفت به اون مخترع کمک کنه،چون مخترع هر روز معجون عشق میخواست تا بقیه کسی که دوسش دارنو به زور عاشق خودشون کنن،دختر هم عاشق اون مرد شده بود ولی چون فرشته بود نمیتونست بهش بگه،برای همین عادی شده و به مرد از اون معجون داد ولی مرد عاشقش نشد اونم عصبانی شد و فرشته شد و رفت به اتاق کنترل موجودات و عکس مردو برداشت و بهش دستور داد عاشقش شه و اینکار چون توهین به مقدسات بود اون نفرین و طلسم شد و تبدیل به یه اهریمن شد و پاهاش زنجیر شدن حالا با نیش عشق اون عنکبوت شما عاشق هم شدین و با بوسه ی شما اون آزاد شد
تنگل:پس ما واقعا حسی به هم نداشتیم؟
استاد مانا گفت:هرگز
تنگل: این این واقعا...
بعد رفتم تو اتاقم
جول گفت:چرا برگشتی؟
همه چیو بهش گفتم
جول گفت: شاید من بتونم بفهمم می این اتفاق افتاده البته اگه وارد خوابت بشم،سعی کن به اون روز فکر کنی تا خوابشو ببینی
تنگل:باشه
بعد بهش فکر کردم و خوابیدم
~~~
(جول)
من و بل و ویسپر وارد خوابش شدیم،اونا دنبال هم گردن و وارد یه کلاس شدن،ولی وقتی رفتن بیرون و ما خواستیم بریم دنبالشون در قفل شد
بل گفت:این چیه؟
جول:قفل خاطرات،انگار یه خاطره و رازی هست که تنگل نمیخواد کسی بدونه
بل گفت:حالا باید چیکار کنیم؟
ویسپر گفت:اونجا رو گچای تخته سیاه دارن بهمون شلیک میشن
بل گفت:سپر
جول:باید باهاشون بجنگیم
بعد جنگیدیم و رفتیم دنبالشون
~~~
(سارک)
رفتم دنبال تنگل ولی اون تو اتاقش خواب بود و دوستاشم نبودن،اینجا چه خبره؟
لیدی گفت:حتما جول و دوستاش وارد خواب تنگل شدن تا بفهمن مشکل چیه
فیونا گفت:الان مامورای هیأت فرشتگان و شیاطین میان بهتره بریم و حواسشونو پرت کنیم
سارک: فقط بخاطر تنگل،من اینجا میمونم
بعد فیونا و لورد و لیدی رفتن،زود باش تنگل،تو میتونی دختر...
~~~
(پایان پارت ۷)
