(سارک)
یه مدت گذشت و سو تفاهم حل شد و ما تونستیم تو سرزمین تعلیم بمونیم و دوباره من و تنگل مامور سونیک شدیم،تنگل معتقد بود این احساسات فقط بخاطر نیش عنکبوت به وجود اومدن و باهام سرد بود،من ناراحت بودم چون واقعا دوسش داشتم
سارک:خب من میخوام وادارش کنم تا اون معجونو بخره
تنگل گفت:ولی اون سمیه
سارک:خب کار من اینه
تنگل گفت: فعلا
سارک:نه تنگل صبر کن
~~~
(تنگل)
داشتم به این فکر میکردم که این احساسات فقط بخاطر نیش عنکبوته یا چیز بیشتری هم هست،با خودم که فکر کردم فهمیدم من واقعا سارکو دوست دارم و ربطی به اون عنکبوت نداره،شب هالووین استاد چاک و استاد مانا گفتن میتونیم تو مهمونیه موجودات شرکت کنیم تا حواسمون به اونا باشه،منم عادی شدم و با یه لباس با تم شیطانی رفتم اونجا و دیدم سارک با یه لباس با تم فرشته اومده،وسطای مهمونی متوجه شدم سارک نیست،رفتم دیدم تنها تو تراس وایساده و داره به ماه نگاه میکنه
تنگل:چرا پیش دوستات نیستی؟
سارک گفت: میخواستم یکم تنها باشم،تو چرا اونجا نیستی؟
تنگل:منم همینطور
سارک گفت:آهان
تنگل:از چیزی ناراحتی؟
سارک گفت:مگه برات مهمه؟
تنگل:اگه مهم نبود خب نمیپرسیدم
سارک گفت:خب اگه برات مهم بودم باهام به هم نمیزدی
تنگل:رابطه ای درکار نبود که بخوایم به هم بزنیم
سارک گفت:این نظر خودته،من واقعا دوست دارم
تنگل:اما تو یه روز عاشق یه شیطان زیبا میشی
سارک نگام کرد
و گفت:اون تویی
تنگل:ممنونم
سارک گفت:چرا با این لباسا اومدی؟
تنگل:گفتم شاید اگه تغییر کنم...
سارک گفت:بتونیم باهم باشیم آره؟
تنگل:آره
سارک گفت:بیا بریم برقصیم
تنگل: باشه
بعد باهاش رقصیدم،داشتیم از راهروی سالن رد میشدیم که دیدیم یه آینه روی دیوار نصب شده،بل و فیونا رو به روش وایسادن اما یهو اینه اونا رو داخل خودش کشید
تنگل:لعنتی دوستامونو پس بده
بعد به آینه کوبیدم دستامو،اما شکست و یکم از دستم خونی شد
جول گفت:تنگل خوبی؟
تنگل:خوبم
جول گفت:بیا بریم
بعد وارد آشپزخونه شدیم
تنگل:من یه صدایی شنیدم
ویسپر گفت:حتما یه کسی اینجاس
لورد گفت:من گشنمه
ویسپر گفت:نباید اینا رو بخوری ممکنه یه چیزی توش باشه
لورد گفت: نیس
ویسپر گفت:هست
همینجور دعوا میکردن که یهو یه ماده ی چسبناک لورد و ویسپرو داخل خودش کشید،ما هم رفتیم یه طرف دیگه اما جول هم غیب شد و ما تو یه اتاق تنها شدیم و یه ساعت دیدیم و جفتمون بیهوش شدیم،بیدار که شدم دیدم دوستام لباس مجلسی پوشیدن و منم لباس عروس تنمه،اونا منو بردن وسط یه باغ و سارکم اونجا منتظرم بود،ما داشتیم ازدواج میکردیم؟،جول دسته گل دستم داد منم پرتش کردم دست یکی اما یهو دامنم به یه چیزی گیر کرد و افتادم و بیدار شدم،هنوز تو اون اتاق بودیم
تنگل:سارک بیا بریم
رفتیم بیرون اونجا یه تابوت بود،توی تابوت یه فرشته بود و یه مجسمه کنار تابوت بود
تنگل: اینجا کجاس؟
سارک گفت:نمیدونم
اما یهو یه موجودی اومدم بیرون
و گفت:میگیرمتون
فرشته از تابوت بیرون اومد و باهاش مبارزه کرد و شکستش داد،یهو همه چیز ظاهر شد و ما تو سرزمین تعلیم بودیم،یه شب یه فرشته و شیطان بدجنس ما رو با زنجیر بسته بودن و استاد چاک و استاد مانا و دوستامون اردور برای فرار تشویقمون میکردن اما اونا به ما شوکر زدن و پرت شدیم پایین،تو حالت نیمه بیهوش فهمیدم دوستامون باهم مهربون شدن،لبخندی زدم و دست سارکو گرفتم،وقتی به هوش اومدیم همه چیز مرتب بود،رفتم پیش سارک و بغلش کردم و منو بوسید
استاد چاک گفت:دیگه میتونید باهم باشید
تنگل:عالیه
بعد با خوبی و خوشی باهم زندگی کردیم
~~~
(پایان)
این داستان دیگه ادامه نداره
