رمان ( عشق زهرآگین) پارت ۸

(سارک)

یه مدت گذشت و سو تفاهم حل شد و ما تونستیم تو سرزمین تعلیم بمونیم و دوباره من و تنگل مامور سونیک شدیم،تنگل معتقد بود این احساسات فقط بخاطر نیش عنکبوت به وجود اومدن و باهام سرد بود،من ناراحت بودم چون واقعا دوسش داشتم

سارک:خب من میخوام وادارش کنم تا اون معجونو بخره

تنگل گفت:ولی اون سمیه

سارک:خب کار من اینه

تنگل گفت: فعلا

سارک:نه تنگل صبر کن

~~~

(تنگل)

داشتم به این فکر میکردم که این احساسات فقط بخاطر نیش عنکبوته یا چیز بیشتری هم هست،با خودم که فکر کردم فهمیدم من واقعا سارکو دوست دارم و ربطی به اون عنکبوت نداره،شب هالووین استاد چاک و استاد مانا گفتن میتونیم تو مهمونیه موجودات شرکت کنیم تا حواسمون به اونا باشه،منم عادی شدم و با یه لباس با تم شیطانی رفتم اونجا و دیدم سارک با یه لباس با تم فرشته اومده،وسطای مهمونی متوجه شدم سارک نیست،رفتم دیدم تنها تو تراس وایساده و داره به ماه نگاه می‌کنه

تنگل:چرا پیش دوستات نیستی؟

سارک گفت: میخواستم یکم تنها باشم،تو چرا اونجا نیستی؟

تنگل:منم همینطور

سارک گفت:آهان

تنگل:از چیزی ناراحتی؟

سارک گفت:مگه برات مهمه؟

تنگل:اگه مهم نبود خب نمیپرسیدم

سارک گفت:خب اگه برات مهم بودم باهام به هم نمیزدی

تنگل:رابطه ای درکار نبود که بخوایم به هم بزنیم

سارک گفت:این نظر خودته،من واقعا دوست دارم

تنگل:اما تو یه روز عاشق یه شیطان زیبا میشی

سارک نگام کرد

و گفت:اون تویی

تنگل:ممنونم

سارک گفت:چرا با این لباسا اومدی؟

تنگل:گفتم شاید اگه تغییر کنم...

سارک گفت:بتونیم باهم باشیم آره؟

تنگل:آره

سارک گفت:بیا بریم برقصیم

تنگل: باشه

بعد باهاش رقصیدم،داشتیم از راهروی سالن رد میشدیم که دیدیم یه آینه روی دیوار نصب شده،بل و فیونا رو به روش وایسادن اما یهو اینه اونا رو داخل خودش کشید

تنگل:لعنتی دوستامونو پس بده

بعد به آینه کوبیدم دستامو،اما شکست و یکم از دستم خونی شد

جول گفت:تنگل خوبی؟

تنگل:خوبم

جول گفت:بیا بریم

بعد وارد آشپزخونه شدیم

تنگل:من یه صدایی شنیدم

ویسپر گفت:حتما یه کسی اینجاس

لورد گفت:من گشنمه

ویسپر گفت:نباید اینا رو بخوری ممکنه یه چیزی توش باشه

لورد گفت: نیس

ویسپر گفت:هست

همینجور دعوا میکردن که یهو یه ماده ی چسبناک لورد و ویسپرو داخل خودش کشید،ما هم رفتیم یه طرف دیگه اما جول هم غیب شد و ما تو یه اتاق تنها شدیم و یه ساعت دیدیم و جفتمون بیهوش شدیم،بیدار که شدم دیدم دوستام لباس مجلسی پوشیدن و منم لباس عروس تنمه،اونا منو بردن وسط یه باغ و سارکم اونجا منتظرم بود،ما داشتیم ازدواج میکردیم؟،جول دسته گل دستم داد منم پرتش کردم دست یکی اما یهو دامنم به یه چیزی گیر کرد و افتادم و بیدار شدم،هنوز تو اون اتاق بودیم

تنگل:سارک بیا بریم

رفتیم بیرون اونجا یه تابوت بود،توی تابوت یه فرشته بود و یه مجسمه کنار تابوت بود

تنگل: اینجا کجاس؟

سارک گفت:نمیدونم

اما یهو یه موجودی اومدم بیرون

و گفت:میگیرمتون

فرشته از تابوت بیرون اومد و باهاش مبارزه کرد و شکستش داد،یهو همه چیز ظاهر شد و ما تو سرزمین تعلیم بودیم،یه شب یه فرشته و شیطان بدجنس ما رو با زنجیر بسته بودن و استاد چاک و استاد مانا و دوستامون اردور برای فرار تشویقمون میکردن اما اونا به ما شوکر زدن و پرت شدیم پایین،تو حالت نیمه بیهوش فهمیدم دوستامون باهم مهربون شدن،لبخندی زدم و دست سارکو گرفتم،وقتی به هوش اومدیم همه چیز مرتب بود،رفتم پیش سارک و بغلش کردم و منو بوسید

استاد چاک گفت:دیگه میتونید باهم باشید

تنگل:عالیه

بعد با خوبی و خوشی باهم زندگی کردیم

~~~

(پایان)

این داستان دیگه ادامه نداره

[ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۴ ] [ 15:45 ] [ ❤️‍🔥𝕥𝕒𝕟𝕘𝕝𝕖❤️‍🔥 ] [ ]
آخرین مطالب