داستان شداریا༺لبخند سرخ༻قسمت پیش داستانی

شدو:/میدان جنگ/

درد وحشتناکی داشتم.

شکمم ضربه بدی خورده بود و رباتای اگمنم همه جا بودنو داشتن سدو میشکوندن. تعداد زیادیشون ترکونده بودم ولی تموم بشو نیستن که!اون سونیک لعنتیم که معلوم نیست کدوم گوریه!خدا بگم چیکارش نکنه همیشه تو موقیت های حساس غیبش میزنه!!!

به اطراف نگاه کردم....همینه! فهمیدم! بین اونهمه ربات فقط یکیشون بود که کار نمیکرد و بنظر شبیه...یه رهبر میومد. فک کنم اگه بترکونمش همه رباتا از کار بیوفتن!اره!

با تمام سرعت به سمت اون رباته حرکت کردم و سر راه چند تا رباتا رو پوکوندم. درعرض چند ثانیه بیشتر رباتا دور ربات اصلیه رو گرفتن تا ازش محافظت کنن. هه! اون احمقا فک کردن میتونن جلومو بگیرن؟ کله دوشونو بهم کوبوندم، راهمو باز كردم و با یه ضربه کار اون ربات اصلیه رو تموم کردم! حدسم درست بود همه متوقف شدنو از کار افتادن. نفس عمیقی کشیدم و از هوش رفتم.(نویسنده: عجیبا غریبا😐)

🖤💛🖤💛🖤💛🖤💛🖤💛🖤💛

نور شدیدی باعث شد چشمامو باز کنم. برا چند ثانیه نمیتونستم به چیزی فک کنم تا اینکه.... جلال خالق من کدوم قبرستونیم؟!!!!

وسط یه دشت بزرگ و سرسبز به یه درخت تکیه داده بودم. باورم نمیشه من چطور اومدم اینجا؟! یا ابلفضل نکنه مردم؟!!

تو همین فکرا بودم که یهو صدای خنده بلند شد.

داد زدم: کی اونجاست؟!

صدای خنده هی بلند تر و نزدیک تر میشد.

دوباره فریاد زدم: گفتم کی اونجاست؟!!

یهو از پشت دو تا دست دورم حلقه شدن.

؟؟؟:سلام شَدی!«نویسنده:تو داستانم ماریا گاها شدو رو شَدی(shady)صدا میکنه که معنیش میشه مشکوک)

نفسم حبس کردم. این صدارو...میشناختم. این لحنو... تنها یه نفر تو کل دنیا وجود داشت که منو شَدی صدا میکرد.

گفتم: ما..ما..ماریا؟!!

اون صورتشو اورد جلو. خودش بود!اون...ماریا بود.ماریا لبخند شیرینی زد و گفت: چطوری؟^_^

یهو کنترلمو از دست دادم.دسته ای از احساسات مختلف بهم حمله کرد و دیگه مثل قبل نبودم. ناخوداگاه بغلش کردمو اشکام سرازیر شدن.

داد زدم: احمق! چرا اونروز منو انداختی تو محفظه و فرستادی زمین؟ چرا سعی نکردی فرار کنی؟! هیچ میدونی تو این مدتی که نبودی چی کشیدم؟!(نویسنده: دیگر چیزی از شدوی قبلی نماند😐)

ماریا اروم بغلم کرد و گفت: میدونم ولی از کارم پشیمون نیستم. نمیتونستم بزارم اتفاقی واست بیوفته.

گریم شدید تر شد.

-خیلی دلم واست تنگ شده بود!

+منم همینطور.

برا یه مدت زیر درخت نشستیمو فقط باهم حرف زدیم. نمیدونم مردم یا نه ولی... اگه این فقط یه خوابه امیدوارم هیچوقت تموم نشه.

پرسیدم:ماریا یه سوال ازت داشتم. اممم....من مردم؟

یهو ماریا پقی زد زیر خنده. عجبا مگه چی گفتم؟

ماریا: نه خنگول تو نمردی فقط داری خواب میبینی! البته من واقعیم.

اخم کردم از همین میترسیدم.

گفتم: منظورت چیه؟

ماریا: وقتی داری خواب میبینی همه چیز از خیالات خودت ساخته شده ولی من روحیم که فقط از یه طریقی اومدم تو خوابت.

چی؟ نمیفهمم داره چی میگه؟ ولی یچیزی درمورد ماریا عجیب بود. نه تو رفتارش بلکه انگار داشت محو میشد.

گفتم: ماریا داره چه اتفاقی واست میوفته؟

ماریا به دستاش نگاه کردو اخم کرد.

ماریا: اوه نه! وقتم داره تموم میشه.

پرسیدم: وقتت؟

ماریا بهم نگاه کردو گفت: داری بیدار میشی!

-چی؟!

ماریا: گوش کن شدو ازت میخوام که بهم یه قول بدی!

-چه قولی؟

+ازت میخوام که بهم قول بدی به دیگران کمک کنی و همیشه و همیشه تحت هر شرایطی خوشحال زندگی کنی.

-ماریا دوباره داری ناپدید میشی؟

+قول بده!

-ماریا...

+خواهش میکنم شدو!

بالاخره کوتاه اومدم و گفتم: قول میدم.

ماریا لبخند غمگینی زد و گفت: خوبه.(بغل کردن شدو*) منم بهت قول میدم که هرجورد شده دوباره برگردم پیشت حتا اگه مجبور بشم روحمو بفروشم.

و بعدش از خواب بیدار شدم.


تامام.

این قسمت پیش داستانی بود برا همین کوتاه بود و چرت و پرت.

قول میدوم تو قسمت های بعد جبران کنم😢

[ سه شنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 11:47 ] [ 🍒♡ ʰ𝐞Ĺ𝓔η𝐢ⓎÃ ♡🍒 ] [ ]
آخرین مطالب